|
به پاس مجموعه اي كه مرحمت فرمودند، غزلي: عمري است مثل سايه گمم در غبار خويش آرام و سرد مي گذرم از كنار خويش چون ساعتي تكيده و تنها تمام عمر ماندم به روي طاقچه ي روزگار خويش گويا كه سال هاست به پايان رسيده ام مانند شمع سوخته اي بر مزار خويش خاكستري رها شده ام در نگاه باد انگار كرده شعله ي آن چشم كار خويش دارم قدم قدم به تو نزديك مي شوم از لحظه اي كه دور شدم از مدار خويش حسن يعقوبي ( مجموعه ي سپيده دم سكوت ) و غزلي ديگر به همين بهانه از عبد الحسين انصاري: ميترسم از اين كه روزي رود از تلاطم بيفتد دنباله ي گيسوانت در دست مردم بيفتد مي ترسم از اين كه من را از بارگاهت براني در اين بهشت خيالي غوغاي گندم بيفتد امروز بايد بنوشي گرماي لبخند ها را روزي رسد از دهانت حتي تبسم بيفتد گويا براي من و تو تقدير خوابي نديده است در انتظار چه مانديم دندان چندم بيفتد مانند طفلي هميشه دنبال تو گريه كردم عاشق كه ترسي ندارد از چشم مردم بيفتد حتي بيان غزل هم از عهده ات بر نيامد در پيشگاه نگاهت شعر از تكلم بيفتد ( از مجموعه ي: براي زنبيل خالي ات شعري بگويم )
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:50  توسط حسن زاده ليله كوهي
|
|
|