تبليغاتX
شاعران ايراني!!!

از تبریز که برگشتم رفتم شمال ، استقبال حاجی ها سرمای سختی خوردم ، تمام شب را هم رانندگی کردم وصبح بلا فاصله رفتم سر کلاس ! تا غروب هر طوری بود با تب و لرز دوام آوردم و غروب بود که یادم افتاد شب جلسه ی مدرسه ی اسلامی هنر است خیلی دلم می خواست نروم اما جلسه ی آخری بود که با حضور حقیر  برگزار می شد و به بچه ها قول داده بودم راستش این که تایپ شعرهای تا امروز تاخیر افتاد دلیلش همین تب ها و لرز ها بود الان هم صدایم گرفته است اما برای نوشتن مشکلی ایجاد نمی کند:

 

کلاس اول بودم

معلم گفت:

هر کسی برای کلاس

کره جغرافیایی گرفت

                            بیست می گیرد

فردا

کلاس پر بود از کره ها

و دفتر نمرات

                  پر از بیست

آن روز

تنها صفر کلاس

                   من بودم

اما امروز...

امروز تنها نیستم

جهانی

         با من است!

و هنوز

         کلاس اولم!

 

 

 

                                                    یوسف شیخی

 

 

آی دخترک

می خواهی دیزگاه بروی

«پاشنه ات می چسبد به گل ها

موهایت خیس می شود»

در پایتخت بمان

همین الان

دیزگاه را می آورم آنجا

آدرستان را می گویی؟

 

 

 

باد

روسری نارنجی ات را

                           برد

چه کار خواهی کرد

با این همه مأمور

درخت خیابانی!

 

                               ابراهیم اکبری دیزگاه

 

ورق ها

در پی هم

            می بردند:

دیروز،امروز، فردا را

پنجره

رو به کدام تاریخ باز است؟

 

                                 محمد منتظری

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 16:52  توسط حسن زاده ليله كوهي  | 

این روزها چقدر تهی از ترانه ایم

غرق غروب زندگی شاعرانه ایم

تا چشم کار می کند این روزها کلاغ

در معرض هجوم سیاه زمانه ایم

موسیقی ملایم باران و برگ کو؟

چون شیشه های سرد سکوت شبانه ایم

تقویم ها ورق ورق اندوه کاغذی

افسرده پشت میز مه آلود خانه ایم

این روزها به هیچ فقط فکر می کنیم

این روزها که سخت تهی از بهانه ایم

پشت چراغ قرمز شهر شلوغ باز

فکر درنگ حوصله رودخانه ایم

اینجا چقدر عقربه ها نیش می زنند

انگشت اتهام جهان را نشانه ایم

اینجا که هرچه پنجره تعطیل می شود

هفت آسمان گریه به دنبال شانه ایم

در ما گلوی زنجره زنجیر می شود

بغض هزار سهره بی آشیانه ایم

انگورهای وسوسه چشمک نمی زنند

بی پرسه شب و هیجان فسانه ایم

بر پشت بام خیره به ابهام جاده ها

محو کدام معجزه از بی کرانه ایم؟

: آنک مسیح رو به افق های دور دست

چشمم به راه حادثه ای عاشقانه است

 

قول داده بودم بر این شعر آقای انصاری نژاد یادداشتی بگذارم اما بیماری و مسافرتهای پی در پی مجالی برایم نمی گذاشت و دیدم اگر تعلل کنم کار تا بعد از دهه ی محرم به تأخیر می افتد پس گفتم هر طور هست یادداشت مختصری بنویسم:

این شعر نسبت به کارهای دیگری که از ایشان خوانده ام از استخوان بندی و عناصر شعری بهتری برخوردار است اما همچنان قافیه ی جدولی به تأسی شعرهای دهه ی شست در آن به چشم می خورد و شاعر بدون آنکه مابقی بیت  اهمیت فوق العاده ای داشته باشد به پر کردن آن پرداخته است هر چند این بار چاشنی احساس و تصاویر زیبا این بار تا حدود زیادی عیب ها را پوشانده است به عنوان مثال به چند نمونه از این بیرون زدگی های واژگانی توجه می کنیم:

شاعر در مصرع دوم بیت آغازین چهار اضافه ی متوالی را به صورت «غرق غروب زندگی شاعرانه » آورده است بدون آنکه به درستی معلوم باشد سکوت شاعر واقعا غروب زندگی شاعرانه ی اوست  و او خود را در این غروب غرق می بیند و اصولا در غروب شاعران بیشتر شعر را از یاد می برند یا شاعرتر می شوند به بیان رو شنتر شاعر محترم تصاویر را خیلی سطحی پرداخت کرده و همین که حق قافیه با تصویر غروب شاعرانه ادا شده مصراع را تمام شده انگاشته است!در بیت دوم با آنکه تصویر هم با محور عمودی سازگار است و هم به تنهایی زیباست اما از همین دست ضعف ها در مصرع اولش رنج می برد شاید این طرز سخن گفتن در زبان شاعری دیگر با زبانی اندکی مدرن تر پذیرفتنی باشد اما در این بافتار زبانی به روشنی ناقص است

در بیت بعد ارتباط تصویری دو مصرع ضعیف است ولی انصافا مصرع اول به تنهایی در اوج زیبایی است:«موسیقی مداوم باران و برگ کو؟»در بیت پنجم جای در ست کلمه ی فقط قبل از کلمه ی به هیچ است و هرچند به همین شکل نیز فهمیده می شود ولی از روانی شعر کاسته است

این پر کردن های جدولی اگر تا این جا هم به کمک تصاویر و احساس پنهان بماند در بیت ششم شما را با حقیر همراه خواهد کرد آنجا که می گوید

« پشت چراغ قرمز شهر شلوغ باز

فکر درنگ حوصله ی رودخانه ایم !!!»

به هر حال همین تماشا در همه ی ابیات به شاعر کمک خواهد کرد که ورای زیبایی های موجود عیب های پنهانی را بیابد که شاید تا حدودی مربوط به شعر زدگی شاعر در اثر سر وکار زیاد با شعر های مختلف و خصوصا شعر واره های سطحی و تکثیر شده ی برخی شاعران در دهه ی حاضر به مشابهت  دودهه پیشتراست . و ابتکار پایانی در گریز از قافیه هم آن قدر تکراری است که شعر را از این گرداب نجات نمی دهد به هر حال این شعر آقای انصاری نژاد یا این احساسات شور انگیز و تصاویر ستودنی نوید بخش شاعری است که اگر بیشتر بیاندیشد و کمتر بگوید و گزیده قلم بر کاغذ براند می تواند یکی از صفحات زیبای ادب معاصر را به نام خویشتن آذین بندد.

 

                                                                              با تشکر و فروتنی

                                                                                      لیله کوهی

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 16:51  توسط حسن زاده ليله كوهي  |