|
دو تکه ابر سیاه اشک های خدا و چتر سوراخ جهان باز هم «زیر باران باید رفت؟»
* * *
جلاد روسپی جوان را سنگسار کرد حلقه ی ازدواجش گم شد
* * *
جلاد حکم را خواند رگبار باریدن گرفت
یوسف شیخی
از عمق استخوان ترکی بر نداشتیم بر گرده زخمهای مکرر نداشتیم خونی نریختیم گلویی نسوختیم دل را نباختیم دلاور نداشتیم خون سیاه پیکرمان را گرفته بود مرداب می شدیم و باور نداشتیم ما داشتیم توی سکون مسخ می شدیم ما جرأت کشیدن خنجر نداشتیم در دست و پایمان رگ سرخی نمانده بود فکری برای فاجعه در سر نداشتیم در فوج ابرهای خسیس سیاه آه! چیزی به جز سیاهی لشکر نداشتیم کابوس لحظه های تباهی شدیم ما در خواب دیده ایم که بستر نداشتیم ما خواب دیده ایم که داریم می دویم داریم می دویم ولی سر نداشتیم انگار یادمان نمی آمد که یک زمان ترسی زهول و وحشت محشر نداشتیم چیزی زه راه ورسم جوانمردها نماند انگار هیچ وقت برادر نداشتیم انگار هیچ وقت کبوتر نبوده ایم دیگر برای بال زدن پر نداشتیم دنبال آن چه نیست دویدیم و گم شدیم افسوس می خوریم که آخر نداشتیم پرواز کن مسافر من پر بکش بیا بر گرد ازین سراب سراسر « نداشتیم »
محمد مهدی یوسفی
توضیح: در این جلسه شعر آقایان شرافت که در اشعار جلسه ی قبل درج کرده ام نقد شد و علاوه بر شعرهای بالا دو شعر دیگر هم قرائت شد که یکی هنوز به دستم نرسیده است و دیگری هم مربوط به آقای انصاری زاده بود که در میان یادداشتهایی که به من محبت فرمودند نیافتم پس منتظرم!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:6  توسط حسن زاده ليله كوهي
|
|
|