|
از تبریز که برگشتم رفتم شمال ، استقبال حاجی ها سرمای سختی خوردم ، تمام شب را هم رانندگی کردم وصبح بلا فاصله رفتم سر کلاس ! تا غروب هر طوری بود با تب و لرز دوام آوردم و غروب بود که یادم افتاد شب جلسه ی مدرسه ی اسلامی هنر است خیلی دلم می خواست نروم اما جلسه ی آخری بود که با حضور حقیر برگزار می شد و به بچه ها قول داده بودم راستش این که تایپ شعرهای تا امروز تاخیر افتاد دلیلش همین تب ها و لرز ها بود الان هم صدایم گرفته است اما برای نوشتن مشکلی ایجاد نمی کند:
کلاس اول بودم معلم گفت: هر کسی برای کلاس کره جغرافیایی گرفت بیست می گیرد فردا کلاس پر بود از کره ها و دفتر نمرات پر از بیست آن روز تنها صفر کلاس من بودم اما امروز... امروز تنها نیستم جهانی با من است! و هنوز کلاس اولم!
یوسف شیخی
آی دخترک می خواهی دیزگاه بروی «پاشنه ات می چسبد به گل ها موهایت خیس می شود» در پایتخت بمان همین الان دیزگاه را می آورم آنجا آدرستان را می گویی؟
باد روسری نارنجی ات را برد چه کار خواهی کرد با این همه مأمور درخت خیابانی!
ابراهیم اکبری دیزگاه
ورق ها در پی هم می بردند: دیروز،امروز، فردا را پنجره رو به کدام تاریخ باز است؟
محمد منتظری
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 16:52  توسط حسن زاده ليله كوهي
|
|
|